زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... ناگفته هایی از تو در شانزده ماهگیت ...

نازنینم روزها میگذرند و شبها میان وتاریکی شبها جای خودشون رو به روشنی روز میدن و با هر طلوعی ورق دیگه ای از تقویم غروب می کنه و تازگیهای روز خودش رو برامون به ارمغان میاره و تو این میون من و بابایی هستیم در کنار تو که هر شبمون به این امید فردا صبح میشه ،تا تو روز جدید شاهد شکفتن یه حس نو از تو باشیم ... روزهایی که میان و میرن شاید به نظر تو روزمرگی و تکرار متوقف شدن اما برای ما دیدن نو ترین های تو در هر روز یه جشن و شادمانی به همراه داره ... پس بخون و بدون که با اومدنت کنار ما با همه سختیهایی که بعضی وقتها تو بزرگ شدنت برامون داره اما با هر شکوفایی از گل وجودت هوای تازه ایه بر...
17 اسفند 1391

... و قدمهای کوچکت به سوی بزرگ تر شدن می شتابد ...

از تو که می نویسم ، مثل نقاشی هستم که تو رو  آسمان و زمینی می بینم اسمان که می شوی  به رویاهایم می رسم  و  در زمین انقدر به حقیقت  وحودت نزدیکم که فاصله ات تا من میشود تنگنایی از به آغوش کشیدنت  چه نقاشی زیباییست !!!!!!!!! خوابت آرام بخش روحم و خنده هایت آرام بخش جانم دوستت دارم.................  چه مرا دوست داشته باشی ، چه نه چه با من باشی ، چه نه چون هدیه ای هستی که به جانم نشسته ایی و تکرار آمدنت را در هر ماه به شادی مینشینم     ...
16 اسفند 1391

... التل متل توتوله چندوزه که رادین جون گرفتار دندونه ...

 اتل متل توتوله     حال رادین چه جوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟           چند روزه که رادین جون               گرفتار دندونه!!!!!!!!!!!   مامانم !!!! نمی دونم چه اصراری داری تو همه چیز رکورد بزنی ؟؟؟؟ تو این ماه همش در تلاش بودی که چند تا دندون با هم در بیاری وبلاخره موفق شدی همزمان سه تا دندون در بیاری ... عزیزم تو این چند وقته تبدیل شده بودی به یه پسر لجباز و یه دنده و کارهایی می کردی که روی سرم چند تا شاخ بزرگ در اومد ... ...
8 اسفند 1391

... بابایی روز مهندسی مبارک ...

  برای مهندس هیچ بن بستی نیست ، مهندس یا راهی خواهد یافت یا راهی خواهد ساخت ♣ ♣ روز بزرگداشت دانشمند ایرانی "خواجه نصیر" و روز مهندس گرامی باد ♣ ♣ امسال هم مثل هر سال به مناسبت روز مهندس برای بابایی یه جشن کوچولو با یه هدیه ناقابل گرفتیم ... فرق این دو ساله با همیشه حضور وجود گرم قندک منه که شادی این جشن کوچولو رو صد چندان می کنه و بابایی رو خوشحال تر از همیشه می کنه ...   بابای عزیزم خسته نباشی و روزت مبارک یه فرق روز مهندسی امسال با سالهای قبل اینه که بابایی امسال مهندس تر از سالهای گ...
6 اسفند 1391

... خاطراتی به سختی دیروزو به شیرینی امروز ...

  سلام پسر قشنگم ... این پستی  رو که برات می نویسم ، همه خاطرات سختیه که  از زمان تولدت تا حالا بهم گذشته، که دیشب موقع خواب از ذهنم مثل برق گذشت و ا لان که دارم تایپش می کنم دقیقاً این سنی هستی     می گی چرا دیشب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   داستان از این جاشروع شد که ؛ شب قبل تصمیم گرفتیم بابایی رو  دعوت کنیم تا  بعد از مدتها رو تخت بخوابه ، بابایی هم قبول کرد اما خیلی زود به دلیل کمی جا دوباره رفت پائین خوابید  آخه روز به روز بزرگتر می شی و سهمت از تخت دو نفره به دو سوم رسیده و فکر کنم منم کم کم پرت کنی پائین  قب...
5 اسفند 1391

... دیدار زائر کوچولو با امام مهربانی ...

بلاخره امام مهربونی ها ما رو طلبید و زائر کوچولو به پابوس امام هشتم رهسپار بهشت ایران شد ... آغاز سفر ما از شب پنجشنبه ١٩ بهمن   ٩١ ساعت  ٩:٣٠  بود ... همیشه با ماشین خودمون می رفتیم مشهد ، اما این بار با قطار رفتیم تا شما اذیت نشی  و راحت باشی ... غیر از خانواده سه نفرمون مامان حاشی هم همراهمون بود ... در واقع سفر این بارمون به دعوت بابا حبیب بود ... بلاخره بعد از چند روز انتظار ، روز حرکت رسید ...  بستن چمدونها که خیلی کار سختی برام بود چون می خواستیم با قطار بریم و باید حداقل ها و ضروریات رو بر می...
26 بهمن 1391

... هدیه دوست داشتنی خدا ...

به نام آفریننده بهشت ب ه نام آفریننده مادر بهمن/ 1389 بود که فرشته های آسمونی هدیه ایی از طرف خدای مهربون به  زمین اوردند و درخونه  قلبم رو زند...         روش نوشته شده بود ، هدیه ایی برای تو...  نوشته بود تا تاریخ 14/08/1390باز نشود... البته خدای مهربون این اجازه رو تو تاریخ   29/اسفند/1389 به من داد تا بدونم هدیم چیه ... هدیه من ، هدیه دوست داشنتی خدا ، یه نی نی بود ... یه امانت الهی ... و من مادر شدم و به والاترین...
24 بهمن 1391