... ناگفته هایی از تو در شانزده ماهگیت ...
نازنینم روزها میگذرند و شبها میان وتاریکی شبها جای خودشون رو به روشنی روز میدن و با هر طلوعی ورق دیگه ای از تقویم غروب می کنه و تازگیهای روز خودش رو برامون به ارمغان میاره و تو این میون من و بابایی هستیم در کنار تو که هر شبمون به این امید فردا صبح میشه ،تا تو روز جدید شاهد شکفتن یه حس نو از تو باشیم ... روزهایی که میان و میرن شاید به نظر تو روزمرگی و تکرار متوقف شدن اما برای ما دیدن نو ترین های تو در هر روز یه جشن و شادمانی به همراه داره ... پس بخون و بدون که با اومدنت کنار ما با همه سختیهایی که بعضی وقتها تو بزرگ شدنت برامون داره اما با هر شکوفایی از گل وجودت هوای تازه ایه بر...









